1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

✋↩اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه↪✋

شروع موضوع توسط عکاس گمنام ‏5/9/16 در انجمن مطالب جالب و خواندنی

  1. sh-90

    sh-90 کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏21/3/16
    ارسال ها:
    3,522
    تشکر شده:
    6,928
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    3_06.jpg
     
    zahra...al، ƓƦƛƬƖƧ و Ali Akbar از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. sh-90

    sh-90 کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏21/3/16
    ارسال ها:
    3,522
    تشکر شده:
    6,928
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    وفات-حضرت-ام-البنین2.jpg
     
    zahra...al، ƓƦƛƬƖƧ و Ali Akbar از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Alireza.Msq

    Alireza.Msq کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/6/17
    ارسال ها:
    1,874
    تشکر شده:
    2,832
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    گرچه عمامه سرت نیست
    سرت اما هست
    حرمتت سوخته شد
    بال و پرت اما هست
     
    ƓƦƛƬƖƧ از این پست تشکر کرده است.
  4. zahra...al

    zahra...al کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,143
    تشکر شده:
    11,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    4661.jpg


    از باب‌البغداد وارد شهر می‌شویم...
    این جا همه چیزش متفاوت است...
    کوچک و بزرگ این شهر با همه جا فرق می‌کند...
    اصلا هوای این شهر سنگین‌تر از آن است که بخواهی راحت نفس بکشی...
    چه انتظاری داری؟

    مگر می‌توانی پایت را به همین راحتی‌ها روی زمینی بگذاری که خاکش بوی کرب می‌دهد و بلا...

    مگر می‌توانی در این سرزمین، پا برهنه راه بروی و از خاطرات خار‌هایش نپرسی...

    مگر می‌توانی با خیال راحت آب بنوشی و صدای کودکان حسین علیه‌السلام را نادیده بگیری...
    صدایی که گویی در تمام ذرات این سرزمین رسوب کرده است،صدایی که از همه جا شنیده می‌شود...

    صدای افتادن سنگ‌های این شهر، «واویلا» است...

    صدای ریختن آب‌ها، «العطش، آب وعمو» است...

    و این همان صدایی است که قلب علمدار را می‌لرزاند،مشتش را گره می‌کند و ابروانش را در هم می‌کشد...

    آری؛ بار و بنه‌ات را زمین بگذار که این جا کربلاست و روبرویمان حرم عباس (ع) است. ..
    کفش‌هایت را کنار بگذار؛ آری؛ بهشت که کفش نمی‌خواهد...

    دست به موهایت نزن...
    خاک راه را از لباست متکان...
    گفتم که این جا با همه جا فرق می‌کند...

    این جا بهشت زمین است و در بهشت زمین باید خاک آلود باشی...
    موهایت پریشان باشد. ..
    خستگی باید در صورتت موج بزند. ..
    زبانت باید از فرط تشنگی خشک شده باشد و خون از ترک‌های لبانت جاری باشد...

    شاید اگر عباس بن امیرالمومنین (ع) تو را در این حال ببیند، یاد آخرین لحظات اباعبدالله (ع) بیفتد و دستت را بگیرد...
    همان لحظاتی که دیگر از جنگ خسته شده بود؛

    همان لحظاتی که دیگر سقا نبود،..

    علی اکبر نبود،

    حبیب نبود...

    و همان لحظاتی که دیگر هیچ کس نبود...

    حواست هست؟
    می‌دانی کجا قدم گذاشته‌ای؟
    همه کس را که در بین الحرمین راه نمی‌دهند...
    آرام تر برو... می‌خواهیم به زیارت ارباب برویم...


    تلاش نکن. نمی‌توانی درک کنی بر کدام خاک راه می‌روی...
    آخر چگونه می‌خواهی این سرزمین را بفهمی؟

    چگونه می‌توانی زنده بمانی و گودالی را ببینی که مادرش بالای آن ایستاده بود؟

    دلت هر طرف را نشانه گرفت، به همان سمت برو...
    هر طور که پاهایت می‌خواستند، حرکت کن...
    زبانت را هم به حال خودش رها کن،

    بگذار آرام با خودش زمزمه کند...
     
    ƓƦƛƬƖƧ از این پست تشکر کرده است.
  5. zahra...al

    zahra...al کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,143
    تشکر شده:
    11,311
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    Untitled-1_(25).jpg


    دهخدا درباره‌اش این گونه می‌نویسند: «سنگ افسانه‌ای که غم‌های خویش بر آن شمردندی...» .
    می‌نشستند و یکی یکی سرِ زخمِ غم‌هایشان را برایش باز می‌کردند و نشانش می‌دادند؛

    اما این تمام ماجرا نبود...


    معین در فرهنگ فارسی‌اش توضیح می‌دهد «...و غمخوار آنان بود...»
    زخمِ های باز شده را، یکی یکی می‌دید، می‌شنید و برایشان مرهم بود!

    و هم او شاید برای این که خیال همه را راحت و توضیحش را کامل کند ادامه می‌دهد:
    «اصولا سنگ به «صبوری» و «تحمل» مَثَل است.»

    راست می‌گوید این را می‌شود از رفتار کریمانه‌ صخره های سنگی با ضربِ محکمِ سیلیِ موج‌ها بر صورتشان فهمید ،
    زمانی که صبورانه پذیرای موجها هستند و سخاوتمندانه آن‌ها را به آرامی به دریا برمی‌گردانند،
    طوری که دیگر از هیاهوی موج خبری نیست و آب از آب تکان نمی‌خورد...

    و خلاصه این که بزرگان می‌گویند: «اصطلاح سنگ صبور در فرهنگ عامه ایرانی برای کسی یا چیزی به کار می‌رود که شنونده همه دردها و رنج های آدمی است. سنگ صبور درد دل‌ها را می‌شنود و غمخواری می‌کند...»

    حالا غرض این که ، ای حضرت ارباب؛
    ای عزیز ترین!
    عکسِ حرمت، مثلِ سنگ صبوریست که مانندش، در گذشته، حال و آینده نبوده و نیست...



    10719_327.jpg
     
    ƓƦƛƬƖƧ از این پست تشکر کرده است.