1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

پسرک دل باخته

شروع موضوع توسط SaraBala ‏6/10/15 در انجمن گفته گوی ازاد

  1. SaraBala

    SaraBala کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏25/7/15
    ارسال ها:
    8,572
    تشکر شده:
    13,832
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    شغلم کجابوداخه...
    محل سکونت:
    فوضولی اخه...
    نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدمآدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کننو این حس وسعت لبخندمو بیشتر کردتصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم.ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بودبیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیمقبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیماولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی ندارهخب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارمدومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهمیه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بدهولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اسدوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه یه مرد واقعی ...به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود.دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکیگور بابای همه , فقط اون ,بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطورمطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بودباید می بردمش یه جای خلوت خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامشعشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .بیا دیگه پرنده خوشگل من ..امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونشاز همون دور با نگاهش سلام می کرد بلند گفتم : - سلاممممم ...چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .توی دلم یه نفر می خوند :گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...برام دست تکون داد من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
    - سلام .سلام عروسک من .لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
    - میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .به خودم اومدم ..
    - باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...دسته گلو دادم بهش ...
    - وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
    - آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .خندید .
    - ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
    - هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
    - دنیا ... نبینم اشکاتو .
    - یعنی خوشحالم نباشم ؟
    - چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
    - راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟یه لحظه شوکه شدم ..
    - آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ... یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود..هردو نشستیم ...دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
    - خب ؟اممم راستش ... حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
    - چیزی شده ؟نه ... فقط ... چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
    - با من ازدواج می کنی ؟رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
    - دنیا.. ناراحتت کردم؟توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .احساس خوبی نداشتم ...
    - دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
    - دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .دنیا سرشو بلند کرد چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بودهیچوقت اونو اینطوری ندیده بودمتوی چشام نگاه کردتوی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
    - منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...یکه خوردم
    - تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟دوباره بغضش ترکید دیگه داشتم دیوونه می شدم
    - من .. من ....
    - تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
    - من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...سرم داغ شده بوداحساس سنگینی و ضعف می کردم از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدممی ترسیدمگاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیرهسعی کردم به هیچی فکر نکنمصدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خوردکاش همه اینا کابوس بودکاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرمولی همه چیز واقعی بودواقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
    نشستم کنارش
    - به من نگاه کن...در هم ریخته و شکسته شده بوداصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبودمدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
    - بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیستتیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
    - نمی تونم ... نمی تونم ... صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
    - بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
    ....
    نمی دونم ...
    هیچی یادم نیست...
    تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفتهیچی نمی فهمیدمانگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بودقدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بودتموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بودحرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتمآدمی که بی خود زنده بودهو کاش مرده بودم
    - من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. .. سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شددستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شدنمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرمنمی تونستم حرف بزنماحساس تهوع داشتمتصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شدچطور تونست این کارو با من بکنه؟صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
    - من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...زیر لب گفتم :
    - خفه شو ...
    صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
    - اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ... داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

    - خفه شو لعنتییهو ساکت شد ... خشکش زددستام می لرزید
    - تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...نمی تونستم حرف بزنم دنیا دیگه گریه نمی کردشاید دیگه احساس گناه هم نمی کرداز جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
    - من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیستدر یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
    - تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودنافتادروی زمینولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بودمن له شده بودمدوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودمخیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردمو من ... تموم مدت .. با اون ...تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بوداز همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
    ...دیگه ندیدمشحتی یه بارتنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشتیه احساس ترس دایمی بودترس از تموم آدماز تموم دوست داشتنو احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست دنیایی که به هیچ کس رحم نمی کنهپر از دروغهای قشنگو واقعیت های تلخهدنیایی که بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
     
    بانوي آرامش از این پست تشکر کرده است.
بارگذاری...