1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

شب نوشته های من

شروع موضوع توسط سايه های بیداری ‏7/12/17 در انجمن داستان و حکایت

  1. سايه های بیداری

    سايه های بیداری کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/17
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    1,666
    امتیاز دستاورد:
    93
    شب نوشته های من

    مقدمه :

    گویند روزی بهلول به مجلسی شد .
    یه صدر مجلس برفت و بنشست .
    دیگران که در پی آمدند
    یکی یکی برفتند و بر صدر نشستند
    تا اینکه بهلول
    آستانه نشین شد .
    .............
    داستان منم بی شباهت به این قصه نیست .
    چون بر آمدم
    بر صدر نشستم :


    http://forum.pop-music.ir/threads/انتقاد-و-پینشهاد-در-مورد-انجمن.21/page-2#post-674836


    بسی تمجیدها و تعریفها نیز بر آمد
    که عمرشان به ساعت نکشید
    و به مقراض قانون خیر اندیشی دچار شد .
    و چون « دلشدگان » طلب کردم
    نگاهی عاقل اندر سفیه نواختند
    و فضولی موقوف فرمودند .
    آنگاه
    به یاری و همت ادمین محترم
    و پارتی « گردن کلفتمان »
    به اینجایمان نشاندند :


    http://forum.pop-music.ir/forums/داستان-و-حکایت.56/


    و باز خدا را شکر
    که همچون بهلول
    بر اینجایمان نگماردند :


    http://forum.pop-music.ir/categories/ساعت-های-هوشمند.136/


    که آستانه نشین نشوم .
    ...................
    یادی هم بکنیم از سعدی که فرمود :
    هر نفسی که فرو میرود
    همان بِه که بر نیاد
    و چون بر آید
    بر آستانت نشانند و
    بر هر آستانی
    شکری اندر واجب .......
    بههههههههههههله .


    پنجشنبه 16 آذر 1396
     
    دختر مشهدی، ~•Ɩɳɾเ•~، *ოձհรձ* و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. سايه های بیداری

    سايه های بیداری کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/17
    ارسال ها:
    199
    تشکر شده:
    1,666
    امتیاز دستاورد:
    93

    شب نوشته های من
    قسمت اول :


    کِش تُنبان


    نمیدانم شنیدید یا دیدید
    قدیم دختران و پسران
    از اون شلوارهای مامان دوز ( پیژامه ) می پوشیدند .
    که « تنبان » ش می نامیدند
    و کمر آن با نوعی کش مخصوص ،
    کش اندود ( لغت جدیده - الان اختراع کردم ) میشد .
    تا یک سن مشخصی البته .
    این کشها شبیه ریسمان بودند
    که نازکی و کلفتی آن
    بستگی به سن و مقاومت کمر اون پسر یا دختر داشت .
    یعنی اگر بچه و کوچک بودند
    از کش نازکتر و ملایمتری استفاده میشد
    تا کمر اون بچه خش نیفتد .
    در اثر مداومت در بالا و پایین کشیدن شلوار ( دبلیو سی )
    و همچنین شست و شو ،
    کش مذکور ، دیگه اون حالت ارتجاعی خودش را نداشت
    و در نتیجه کیفیت سابق و اولیۀ خود را از دست میداد .
    برای همین گاهی به هنگام بازی و تفریح
    شلوار لاکردار ، خودبخود اقدامی نابخردانه میکرد
    و به سمت پایین طی طریق می فرمود .
    بماند که گاهی نیز ، بچه ها از روی شیطنت
    شلواری را که سازۀ آن
    استحکام اولیه خود را از دست داده بود
    وسط یک بازی شیرین
    به منتهی الیه بی شرمی هدایت میکردند
    و اون بچۀ « بر باد رفته » آبرو ،
    تا چند روز ؛
    همش مهتابی میشد در خانه
    و اصلا علاقه ای به آفتابی شدن در کوچه نداشت .

    حالا همش چشمتان را بُراق نکنید به اینکه
    وسط داستان ، از یکی از این فجایع پرده برداری شود
    و شما با حادثه و فاجعۀ 18+ سپتامبر مواجه شوید .
    خجالت بکشید از خودتان .
    اینها همشون یه مشت بچه اند . بچه . می فهمید ؟؟؟؟؟


    بگذریم ......


    داستان عاشقانه های برخی از ما نیز
    شباهت زیادی به این « کش تنبان » دارد .
    اولش چنان سفت و محکم هست
    که گاهی کمر شلوار عشقمان را چند سانتیمتر پایین میکشیم
    و با سر انگشتانمان ، نقش و نگاری را
    که کشش کش آن روی شکم مبارکمان به ودیعه گذاشته ،
    آرام می مالیم و از خوش آیندی که نصیبمان میشود
    نیشمان تا بناگوش باز میشود
    و زرت و زرت لبخند ژوکوند تحویل میدهیم .

    روزها و هفته ها و گاهی ماه های اولیه
    چنان شیرین و شهد آلود میگذرد
    که شب و روزمان یکی میشود
    و راستش گاهی پدر صاحب بچه در میاد .
    و حتی در این شیرینی خوری گاهی چنان افراط میکنیم
    که دندانهای شیری ما
    ( نخند پر رو ، مگه چند سالته ؟ ) آسیب میبیند
    و چه شبها که تا صبح ؛ درد شیرین دندان را به جان میخریم
    و در رویای در آوردن دندانهایی از جنس کروکودیل
    برای بلعیدن عشقمان در سر می پرورانیم .


    شمعها به سقاخانۀ ( تو ندیدی ) کافی شاپ میبریم
    و نذرها به پا میکنیم و قهوه ها میخوریم
    و فنجانها به سر میکنیم
    و اعتکافی عظیم در فال قهوه به پا میکنیم
    که حتی خانم « مارپل »
    با همۀ ظرافتی که در گرفتن دستگیرۀ فنجان داشت ،
    چنین هنری در گوح خوری نداشت .


    ساعتها و روزها ، پارکها را متر میکنیم
    دریغ از ارائه آماری درست
    از متراژ پارکها به شهرداری ذلیل شده .


    سینمای عباس آباد را بگو !!!
    که چه شاعرانه دو تایی به پای فیلمی می نشینم
    که سانسورچی گاریچی چنان به مِقراض چینی ،
    قُراضه اش کرده
    که تنها چیزی که از فیلم یادمان می ماند : قشنگ بود نه ؟
    با لبخندی ملیح و شاعرانه و عاشقانه . ای جونم !!!


    بستنی و فالوده را فراموش نکنیم
    که چطور وقتی صندوق دار بهای آن را طلب نمود ،
    یک ساعت تمام همۀ 9 سوراخ بدنمان را گشتیم
    و اسکناسی به اندازه تنخواه اون یارو نیافتیم
    و درست زمانی که
    مثل کرم شب تاب نور می فشاندیم از هر منفذ تن ،
    دوست دخترمان به دادمان رسید
    و یواشکی کارت مسروقۀ عابر پدر جانشان را دستمان نهاد ،
    و وقتی آه از نهادمان بر آمد که اون یواشکی ،
    چنان یواشکی بود که نه تنها قبیلۀ « قیس » ،
    بلکه قبیلۀ « لیلی » نیز از آن با خبر شدند
    و این را میشد از قیافه های مسخرۀ خودشان
    که چند دقیقۀ دیگه به همین مرض مسری دچار میشدند ،
    مشاهده نمود .


    ولی ما که از رو نمیریم هرگز .
    عوض این یواشکی ،
    یک بار هم من ، در دربند، لواشکی برایش خریده بودم .
    این به اون در ، از طرف منِ دربدر .


    و تازه !!! اینکه بار اول نبود .


    در داستان پیتزا نیز چنین رو نمایی آبرومندانه ای
    از آبروی نداشتۀ من شده بود .

    تا فراموش نکردیم یادی هم بکنیم از روز تولد عشقمان
    و آن عطر و ادکلنی که او از اتاق داداشش کش رفته بود
    و من از روی میز آرایش « آجی » جونم .
    و نمیدانم چرا هرگز نفهمیدم
    که « ب » این آبجی ما با کدام اسید ترکیب یافت
    که « فرّار » شد و ؛ شد « آجی » .


    و اما


    دیری نمی پاید که این « کش » لامصب ور میاد
    و هر روز هی گشاد و گشادتر میشود
    تا جایی که باید مدام دو دستمان به شلوارمان باشد ،
    تا یهویی پرده از ...ون مبارکمان برندارد و بی آبرو نشویم .
    هر چند که اونجا هیچ ربطی به « رو » ندارد
    و ما بی خود ...ونمان را پاره میکنیم
    تا آن را به « رو » ربط دهیم و حفظ « آب » کنیم .
    اما چون همیشه با خودمان « رو در بایستی » داریم ،
    لذا حتی اگر اون « کش » لامصب پاره شود ،
    با چنگ و دندان هم که شده ،
    پاس شلوار به پا میداریم
    و بسی خرسند و خشنودیم که عاشقیم ، عاشق . می فهمید ؟؟؟


    پنجسنبه 16 آذر 96

     
    دختر مشهدی، ~•Ɩɳɾเ•~، ɨɲƒɨɲɨţ€ و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...