1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

مهم زمان و بزرگیِ عشق...

شروع موضوع توسط arezoo az yazd ‏3/10/15 در انجمن جمله و مطالب عاشقانه

  1. arezoo az yazd

    arezoo az yazd کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/8/15
    ارسال ها:
    4,969
    تشکر شده:
    6,035
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    دانشجو
    محل سکونت:
    یزد
    clock-love-red.jpg


    در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
    شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
    روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است....

    بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
    اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

    زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
    در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
    “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
    عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
    پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
    شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدایی شنید:
    “بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
    صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
    هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
    ” چه کسی به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
    “چون تنها زمان بزرگیِ عشق را درک می کند.”
     
    Zahra73، ๓r_งคēຊi و سایه. از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ๓r_งคēຊi

    ๓r_งคēຊi کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/3/15
    ارسال ها:
    6,330
    تشکر شده:
    7,355
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    عالی بود عالیییییییی ..
     
    arezoo az yazd از این پست تشکر کرده است.
  3. arezoo az yazd

    arezoo az yazd کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/8/15
    ارسال ها:
    4,969
    تشکر شده:
    6,035
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    دانشجو
    محل سکونت:
    یزد
    :);)
     
بارگذاری...