1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

رمان پیمان عاشقی

شروع موضوع توسط ✿ღℎoneyღ✿ ‏8/1/15 در انجمن کتاب و رمان

  1. ✿ღℎoneyღ✿

    ✿ღℎoneyღ✿ کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/15
    ارسال ها:
    88
    تشکر شده:
    11
    امتیاز دستاورد:
    0
    در کوچه پس کوچه هاى تاریک تا صداى پا و یا پارس سگى رو مى شنیدم بند بند بدنم مى لرزید و شروع به دویدن مى کردم . از پیچ کوچه گذشتم روشنایى ضعیفى توجهم رو به خود جلب کرد . جلوتر رفتم یه سقاخونه بود ، یه سقاخونه کوچک که هنوز چند تا شمع نیمه جان در حال سوختن بود . بالاى سقاخونه نماد دست حضرت ابوالفضل رو گذاشته بودند . همین که چشمم به علامت دست حضرت ابوالفضل افتاد دیگه نتونستم خوددارى کنم . بچه هام رو همون جا روى زمین نشوندم و خودمو به شبکه سقاخونه چسبوندم و از ته دل داد زدم خدا خدا خدا تو کجایى که من و بچه هامو نمى بینى؟ خدا مى دونم من بنده خوبى برات نبودم ، خدا بنده روسیاهتم ، به حال بچه هام رحم کن . خدایا خودت کمکم کن . این قدر ناراحت و پریشون بودم که حتى متوجه عبور عابرین نبودم . بلند شدم دستمو دراز کردم تا یه شمعى رو که نصفش سوخته بود و خاموش شده بود بردارم و روشنش کنم . تازه اون وقت بود که دیدم یه مرد قد بلند و درشت اندام که اونم مثل من دست به دامن حضرت شده بود ، کنارم ایستاده ، دستهام مى لرزید نمى دونم از سرما بود یا از ناراحتى . شمع رو که روشن کردم کنار بچه هام نشستم . کوچه خیس بود پتوهاى کوچکى رو که برداشته بودم روى بچه هام کشیدم . چه بى صدا و مظلوم بودند . موهاشونو نوازش مى کردم و اشک مى ریختم .
    اون مرد خم شد و گفت : دخترم چرا به خونه ات نمى رى این جورى بچه هات از سرما مریض مى شن .
    چیزى نگفتم . پرسید : تنها هستى یا شوهر دارى؟
    اشکهام ریخت . گفتم : شوهرم مرده . من و بچه هام دیگه جایى رو براى رفتن و موندن نداریم . مى خوام امشب مهمون اباالفضل باشم .
    مرد لحن مهربونى داشت ، دستشو زیر پتوى امید برد و اونو بغل کرد همین که خواستم جلوشو بگیرم ، دستش رو به طرف دراز کرد و گفت : بلند شو بچه ات رو بردار دنبال من بیا .
    توى این شهر یاد گرفته بودم که نباید به هر کسى اعتماد کنم ولى نمى دونم چرا بهش اعتماد کردم . آرزو رو بغل کردم و دنبالش راه افتادم . شاید براى این که دیگه جایى رو نداشتم اگه اونشب بیرون مى خوابیدم ، حتما" بچه هام مریض مى شدند و پولى هم براى درمان اونها نداشتم . چند تا کوچه که رفتیم مرد جلوى یه در بزرگ ایستاد ، کلید انداخت و در رو باز کرد .
    گفت : بیا تو .
    وارد یک حیاط بسیار بزرگ شدیم که پر از دار و درخت بود و همه در خواب زمستونى بودند . برگها زیر پاهامون خش خش مى کرد . اون مى رفت و من به دنبالش . ساختمون بزرگى که وسط حیاط ساخته شده بود ، خودنمایى مى کرد . مرد در سالن رو باز کرد ، گرماى مطبوعى به صورتم خورد .
    گفت : بیا تو ، و امید رو روى یک مبل دراز کرد . رفت و چند تا پتو آورد و گفت : خودتونو گرم کنید . با خوشحالى بچه ها را خوابوندم و پتو رو روشون انداختم یه پتو هم دور خودم کشیدم . با خودم فکر مى کردم که آیا با چه کسى زندگى مى کنه؟ مرد با یک سینى که دوتا چایى داغ که عطر خاصى داشت برگشت و گفت : بخور تا گرم بشى و دوباره به آشپزخونه رفت . نمى دونم چرا ، ولى ازش نمى ترسیدم .
    مرد برگشت و یک ظرف غذا جلو ام گذاشت و گفت : بخور .
     
  2. ✿ღℎoneyღ✿

    ✿ღℎoneyღ✿ کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/15
    ارسال ها:
    88
    تشکر شده:
    11
    امتیاز دستاورد:
    0
    چایى رو که خوردم حسابى گرم شده بودم . همین که خواستم غذا بخورم چشمم به امید و آرزو افتاد طفلکى ها با شکم گرسنه خوابیده بودند . مرد انگار که از نگاهم پى به افکارم مى برد گفت : بخور براى بچه هاتم هست .
    یه کمى غذا خوردم ، مرد به اتاقش رفت و به من گفت : راحت باش و من هم همون جا کنار بچه ها دراز کشیدم . این قدر خسته و پریشون بودم که نفهمیدم کى خوابم برد . نمى دونم چرا ولى با اطمینان کامل اون جا کنار بچه هام دراز کشیدم و بدون هیچ تفکرى خوابیدم .
    صبح که چشمهام رو باز کردم ، امید و آرزو رو کنارم ندیدم نگران شدم ، با عجله بلند شدم ، یه لحظه نمى دونستم کجا هستم . به طرف حیاط دویدم قلبم داشت از حرکت مى ایستاد . نزدیک در که رسیدم ، دیدم اون مرد با بچه هام وسط حیاط مشغول بازى هستند . بچه ها بى توجه به من ، انگار سالهاست که اون مرد رو مى شناسند . در رو باز کردم ، بچه ها رو به داخل آورد و گفت : خب حالا همه مون بریم چایى بخوریم . به دنبالشون رفتم یه آشپزخونه بزرگ با تمام امکانات ، اونها قبلا" صبحانه خورده بودند من هم همراه اونا چایى و صبحانه ام رو خوردم .
    رو به اون مرد کردم و گفتم : نمى دونم که زحمت شما رو چه طورى باید جبران کنم . پولى ندارم که در جواب محبتتون بهتون بدم . دیگه اگه اجازه بدین زحمتو کم مى کنم .
    گفت : چه زحمتى شما که گفتید جایى براى زندگى ندارید؟
    گفتم : بله ولى خوب بالاخره باید یه فکرى بکنم ، باید یه جایى رو پیدا کنم .
    کمى فکرد کرد و گفت : ببینید من توى این خونه بزرگ تنها زندگى مى کنم و هیچ کسى رو هم ندارم . دیشب از تنهایى دست به دامان حضرت شده بودم که اون جا با شما مواجه شدم و من این کار رو به فال نیک مى گیرم ، خدا شما و بچه هاتونو براى تنهایى من فرستاده . من کسى رو ندارم که آشپزى کنه خونه من همیشه یه چیز رو کم داشت وجود یه زن که با وجود خودش ، این جا رو برام مثل یه بهشت کنه .

    اخمهام تو هم رفت که یعنى چه؟ منظورش رو نمى فهمیدم .
    مرد گفت : البته سوء تفاهم نشه شما جاى خواهر من . پس بیا و همین جا بمون من براى بچه هات برادرى مى کنم و تو هم مثل یه خواهر این جا پیش من بمون .
    حرفهاش به دلم نشست .
    گفت : اسم من رضاست همه به من مى گن حاج رضا ، شما هر چى دوست دارین صدام کنین . شما خودتونو معرفى نمى کنید؟
    گفتم : من الهه هستم ، پسرم امید و دخترم آرزو و از زندگیم نپرسید که خیلى پرفراز و نشیب و سخت بوده .
    کم کم جریان صاحب خونه رو که ما رو بیرون کرده بود براش تعریف کردم و حاج رضا که از عصبانیت رگهاى گردنش متورم شده بود اونو تف و لعنت مى کرد . بالاخره قبول کردم اون جا بمونم .
    بهش گفتم : اون خونه هاى توى حیاط مال کیه؟
    گفت : چند سال پیش سرایدار داشته و اون جا مال اون بوده .
    ازش خواستم که بذاره من و بچه هام اون جا زندگى کنیم و اون که یه جورایى به اخلاقم وارد شده بود قبول کرد . به زودى خونه جدید برام مثل خونه خودم شده بود ، بچه ها دائم با حاج رضا بودند و من مشغول کارهاى خونه و آشپزى . وقتى که حاج رضا به خونه مى اومد احساس مى کردم که چه قدر خوشحاله و از زندگیش لذت مى بره .
    یه روز ازش پرسیدم : حاج رضا چرا ازدواج نکردید؟
    ساکت شد و غم بزرگى توى نگاهش موج زد .
    گفت : ازدواج کردم ولى از اون خیرى ندیدم . با یه دختر خوشگل و زیبا . و من که یکى یکدونه پدرم بودم دست روى هر کسى مى ذاشتم زود جواب مى دادند . اما من اونو پسندیده بودم و با هم ازدواج کردیم . یک سال از زندگیمون نگذشته بود که عشق به فرنگ رفتن گرفته بودش . چند بار به من گفت بیا با هم بریم ولى من دوست نداشتم به فرنگ برم . به خاطر همین ، یه روز بى خبر منو گذاشت و رفت و بعد هم طلاقنامه اش را برام فرستاد . یه مدت مریض شده بودم و توى بستر افتاده بودم . از همون زمان تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نکنم . تو چى ، تو چرا تنهایى اونم با این دو تا بچه؟
    سرگذشت اون هم مثل من بود با کمى تفاوت . همان طور که تعریف مى کردم ، گریه مى کردم و اون منو دلدارى مى داد که خداوند آدم هاى صبور رو دوست داره . غصه نخور حتما" مصلحت این طورى بوده .
    روز اول مهر بود و بچه هام به مدرسه مى رفتند . حاج رضا که بچه هام دایى رضا صداش مى کردند اونا رو به بازار برده بود و هر چیزى لازم داشتن براشون خریده بود و امروز که روز اول مدرسه بود هر دو با هم اونا رو به مدرسه بردیم . از بزرگ شدن آنها لذت مى بردم و همه رو مدیون حاج رضا بودم که در حق اونا پدرى و براى من برادرى رو تموم کرده بود . خونه حاج رضا دیگه اون خونه ساکت و بى صدا نبود . باغش غم گرفته نبود ، همه جا پر بود از گل و زیبایى ، یه تاب و یه سرسره توى حیاط براى بچه ها درست کرده بود و این قدر بچه هام دوروبرش رو پر کرده بودند که گذشت زمان رو حس نمى کرد . امید همیشه با حاج رضا مى خوابید و من و آرزو هم توى خونه خودمون مى خوابیدیم . هشت سالشون شده بود که کم کم سؤال هاشون شروع شده بود ، مى پرسیدند مامان ، بابا کجاست؟ و این سؤال منو کلافه مى کرد .
    به حاج رضا گفتم : نمى دونم چى جوابشون بدم .
    گفت : هیچى از راستگویى بهتر نیست الهه . راستشو بهشون بگى بهتره .
    تا جایى که مى تونستند درک کنند براشون گفتم . طفلکى ها دیگه نمى پرسیدند بابا کجاست فقط گاهى اوقات عکسش رو برمى داشتند و مى بوسیدن و مى ذاشتند سرجاش . بچه ها بزرگ و جوان مى شدند و در کنار اونا من پیرتر . همیشه به خاطر لطف و مرحمت الهى خدا رو شکر مى کردم . حاج رضا نعمتى بود که خدا در خونه ابوالفضل به من داده بود و من باید شکر گزارش مى بودم . بچه ها بزرگ شده بودند . اون سال هردوشون دیپلم مى گرفتند . امید وقتى از در مى اومد همیشه منو یاد پیمان مى انداخت . عشقى که فقط یک سال و نیم دوام آورد و برعکس آرزو درست مثل جوانى خودم شده بود . بچه ها این قدر دایى رضا رو دوست داشتند که اگه یه لحظه اونو نمى دیدند انگار دنیا براشون زندان مى شد . حاج رضا بارها گفته بود با اومدن ما به اون خونه تازه معنى زندگى رو فهمیده انگار بقیه سالها رو در خواب به سر مى برده . حاج رضا خیلى پیر شده بود به طورى که بدون کمک من و بچه ها نمى تونست راه بره .
     
  3. ✿ღℎoneyღ✿

    ✿ღℎoneyღ✿ کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/15
    ارسال ها:
    88
    تشکر شده:
    11
    امتیاز دستاورد:
    0
    یه روز همین که خواستم بلندش کنم چشمهاش سیاهى رفت و به زمین افتاد . امید رو صدا کردم و با هم اونو به بیمارستان بردیم . خیلى نگران بودم اون تنها تکیه گاه من و بچه هام بود ، براى بچه هام جاى پدر نداشته شون رو پر کرده بود . دکتر اونو بسترى کرد . امید امتحان داشت از اون خواستم که به خونه بره و من پیشش موندم . کنار تختش نشسته بودم و به صورت پیر و پر چروکش نگاه مى کردم که واقعا" مردانگى رو کامل کرده بود . از ته دل براش آرزوى سلامتى و طول عمر کردم . تشنه ام بود بلند شدم برم و یه لیوان آب بخورم . توى سالن شلوغ بود همین طور که مى رفتم ، یه مرد تنه محکمى بهم زد طورى که شانه ام به درد اومده بود . برگشتم تا یه چیزى بهش بگم اونم برگشت و گفت : ببخشید .
    ولى زبونم توى دهنم نمى چرخید و اون که چشماش رو به من دوخته بود کسى نبود جز پیمان بى وفا . زود صورتمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم و در حالى که حواسم به پشت سرم بود انگار اونو نمى شناختم . رفتم یه لیوان آب خوردم و برگشتم وقتى مى خواستم توى اتاق حاج رضا برم ، پیمان رو دیدم که اون طرف تر وایستاده و نگاه مى کنه ببینه من کجا مى رم . وانمود کردم که انو ندیدم ، رفتم و کنار تخت حاج رضا نشستم . دوباره بدبختى هام یادم اومده بود . آتیش نفرت از پیمان توى وجودم شعله ور شده بود . حاج رضا چشمهاش رو باز کرد و گفت : الهه این جا چه کار مى کنى بچه ها کجان؟
    گفتم : امید امتحان داشت و رفته .
    گفت : پاشو برو خونه اونا تنهان ، من بهترم پاشو ، دوست ندارم اونا تنها باشند .
    در عجب بودم از مهربانى این مرد ، بلند شدم تختش رو مرتب کردم و بیرون اومدم . توى محوطه بیمارستان که رسیدم ، احساس کردم یکى داره دنبالم میاد .
    همین که در ماشین رو باز کردم ، صدایى از پشت سرم اومد : الهه ، الهه با توأم .
    رومو برگردوندم پیمان رو دیدم . با خونسردى کامل گفتم : بله چیکار دارى؟

    گفت : خوب پس درست گفتند که تو با یه پیر مرد ازدواج کردى .
    دلم مى خواست جگرش رو مى سوزوندم ، گفتم : آره . مگه چشه؟ یه موى گندیده اش به صدتا مثل تو مى ارزه برو گم شو .
    گفت : الهه ثروتش بیشتر بود نه؟ چون تو همیشه تشنه ثروت بودى ، واسه همین رفتى و زن این مردک شدى نتونستى صبر کنى؟
    گفتم : آره پولش از تو بیشتر بود چى مى خواى از جونم .
    توى ماشین نشستم و با سرعت راه افتادم . دور که شدم یه کنارى وایستادم سرمو رو فرمون گذاشتم و با هاى هاى بلند گریه کردم . به خونه که رفتم بچه ها با دیدن قیافه عبوس و ناراحتم فکر کردند دایى رضا طوریش شده . بهشون اطمینان دادم که دایى رضا بهتر بوده و دلیل ناراحتی من خستگى منه . روى مبل نشسته بودم ولى تنها حواسم پیش پیمان و حرفهاش بود که چه طور منو تنها گذاشت و رفت . چه طور پول و ثروت مادرش رو به من ترجیح داد ، به مادرش اجازه داد تا اون رفتار رو با من بکنه و حالا دیدن من کنار حاج رضا رو نمى تونست تحمل کنه . دوست داشتم از حسادت بمیره . از یه طرف به خاطر بچه هام ناراحت بودم . حالا که فهمیده من توى تهران زندگى مى کنم ، اگه بفهمه اینها بچه هاى اون هستند حتما" اونا رو ازم مى گیره . خدایا چرا هر وقت صحبت از پیمان مى شه دردسرهاى منم شروع مى شه . همه اش به فکر یه راه فرار بودم تا خودمو از باتلاقى که توش گیر افتاده بودم نجات بدم .
    شب رو با هر بدبختى پشت سر گذاشتم . صبح زود به بیمارستان زنگ زدم حاج رضا مرخص شده بود . امید مى خواست بره و حاج رضا رو بیاره ولى بهش گفتم من خودم مى رم تا اون به درسهاش برسه . سوار ماشین شدم و راه افتادم . جلوى بیمارستان که رسیدم ، پیاده شدم همین که خواستم داخل محوطه بیمارستان بشم ، صداى پیمان رو شنیدم که گفت : الهه با توأم مى خوام باهات صحبت کنم .
    با عصبانیت به عقب برگشتم و گفتم : برو گم شو دست از سرم بردار اینو مى فهمى یا نه؟ من یه زن شوهر دارم مزاحمم نشو برو و با خانم فرنگیت خوش باش ، و به سرعت به طرف سالن رفتم .
    حاج رضا آماده شده بود ، کمکش کردم تا بلند شه و با هم بیرون اومدیم اونو توى ماشین نشوندم و با سرعت راه افتادم .
    حاج رضا گفت : الهه یواشتر چه خبره؟
    از جایى که نمى تونستم چیزى رو ازش پنهون کنم ، گفتم : حاج رضا یه مشکل برام پیش اومده یه مشکل بزرگ ، نمى دونم چیکار کنم .
    حاج رضا پرسید : چى شده براى بچه ها اتفاقى افتاده؟
    گفتم : نه مى دونى تو بیمارستان پیمان رو دیدم . باهام صحبت کرد ، مى ترسم حاج رضا ، مى ترسم خونمون رو پیدا کنه . مطمئنم اگه امید رو ببینه در همون نگاه اول مى فهمه کا اون پسرشه . نمى دونم چیکار کنم دوباره بدبختى هام شروع شده .
    حاج رضا سکوت کرد و تا خونه چیزى نگفت . بچه ها با دیدن دایى رضا به طرفش دویدند و اون رو به خونه بردند . بچه ها از فرط علاقه اى که به حاج رضا داشتند مثل پروانه دورش مى چرخیدند .
    من از رفت و آمدشون به بیرون مى ترسیدم ، وقتى بچه هام کوچیک بودند ، حاج رضا با کلى پارتى بازى و پول زیادى که خرج کرده بود تونست براى بچه هام شناسنامه بگیره به اسم پدر واقعى شون . حاج رضا از دلشوره هایى که دائم داشتم به ترس من از پیمان پى برده بود . تا این که بالاخره بعد از شش ماه از اون دیدار لعنتى به کمک حاج رضا تونستم بچه ها رو توى یه کالج در ایتالیا ثبت نام کنم . روزى که قرار بود برن انگار یه بار دیگه یتیم شده بودم هر چى سعى کردم جلوى اونا گریه نکنم ، نمى تونستم . دستهام رو دور گردنشون انداختم و صورتهاشون رو غرق بوسه کردم ازشون خواستم تا همیشه مواظب هم باشند و هیچ وقت همدیگر رو تنها نذارن . با بلند شدن هواپیما از زمین ، یاد روزى افتادم که پیمان رفت و منو تنها گذاشت و حالا هم این پیمان بود که نعمت با هم بودن رو از من مى گرفت باز هم پیمان بود که خونه خوشبختى هام رو خراب کرد . به خاطر اون از همه گذشتم و خودمو از دیدن مادرم محروم کردم . از روزى که از شهرمون به تهرون اومده بودم بیست سال مى گذشت و حسرت مى کشیدم کاش یک بار دیگه فقط یک بار سر مزار پدرم برم و ازش حلالیت بطلبم . نمى دونستم که آیا مادرم زنده است یا مرده؟ روزهاى اول خیلى بهم سخت مى گذشت . اصلا" دورى بچه هام رو نمى تونستم تحمل کنم .
    حاج رضا مى خواست که من هم با بچه ها برم ولى دیدم که انصاف نیست این پیر مرد مریض رو تنها بذارم . اون حالا به کمک احتیاج داشت . یه روز که براى رفع کسالت از خونه بیرون رفتم نمى دونم چه طورى شد که سر از خیابونى در آوردم که خونه پیمان اون جا بود . دوباره همون صحنه اى که با بچه هام از اون خونه رونده مى شدم ، پیش چشمهام مجسم شد . جلو خونه شلوغ بود ، کنجکاو شدم جلوتر رفتم ، دیدم در خونه شون پارچه سیاهى زدند و اسم اون پیر زن احمق رو روى پارچه نوشتند . از این قضیه خیلى احساس خوشحالى مى کردم . رفتم و یه کنارى وایستادم . چند تا زن با هم صحبت مى کردند یکى شون مى گفت : پیر زن بیچاره ، با اون همه ثروت دیدى عاقبتش چى شد توى خونه به این بزرگى باید این عاقبتش باشه؟
     
  4. ✿ღℎoneyღ✿

    ✿ღℎoneyღ✿ کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/15
    ارسال ها:
    88
    تشکر شده:
    11
    امتیاز دستاورد:
    0
    اون یکى مى گفت : واى هیچى نگو من و شوهرم وقتى وارد خونه اش شدیم ، جنازه اش روى تختش کرم کرده بود . با این که پسرش توى ایران زندگى مى کنه ، ولى اصلا" دور و بر مادرش نمى آد ، چند وقت پیش دعواشون شده بود سر و صداشون محله رو برداشته بود . مى گن به خاطر یه زن ، پسره مادرشو تنها گذاشته و رفته . بعد از مدتى که برگشته مى بینه مادرش روى تختش مرده و بدنش کرمو شده .
    نفرین من کار خودشو کرده بود . به راه افتادم توى راه کنجکاو شده بودم که دعواى اونا چه ربطى به من داشته ، به خودم گفتم : به من چه ، اصلا" ولش کن برن به جهنم همه شون .
    سه ماه بود که بچه هاى عزیزم از من دور شده بودند و حال حاج رضا روز به روز بدتر مى شد . دیگه از جاش نمى تونست بلند بشه . حتى نمى تونست روى تختش بشینه . سعى داشتم تا مى تونم محبت هایى که در حق من و بچه هام کرده بود با پرستارى از اون جبران کنم .
    یه روز به من گفت به بچه ها زنگ بزن مى خوام باهاشون صحبت کنم . زنگ زدم و اون با هر دوتاشون صحبت کرد ، صحبت که چه عرض کنم بیشتر خداحافظى بود ، بچه هام گریه مى کردند خدا مى دونه که چه قدر اونو دوست داشتند . یک هفته بعد حاج رضاى مهربون از دنیا رفت . روزى که آمبولانس براى بردنش اومده بود ، هیچ وقت یادم نمى ره صورت نورانى و مهربونش رو فراموش نمى کنم . قبل از مرگ بارها و بارها از من تشکر کرد به خاطر این که باقى مونده عمرشو در خوشى و شادى گذرونده بود . وقتى رفت شادى هم از اون خونه رفت . همسایه ها همه براى مراسم تشییع و تعزیه اومده بودند ، سعى کردم مراسم در شأن حاج رضا باشه . اگه بچه هام مى فهمیدند حتما" به ایران مى اومدند .

    یه مجلس با شکوه برگزار کردم ، عکسشو توى هال گذاشته بودم و چشم ازش برنمى داشتم . توى دلم مى گفتم حاج رضا ، خدا رحمتت کنه ، الهى اگه یه ذره جا توى بهشت هست مال تو باشه . خلاصه حاج رضا رفت و من توى اون خونه بزرگ تنها موندم . ده روز بعد از مرگ حاج رضا وکیلش به خونه اومد با خودم گفتم حتما" اومده منو از این جا بیرون کنه . ولى در کمال ناباورى دیدم که مدتها قبل تمام مال و اموالش رو به من و بچه هام بخشیده . در حیرت مونده بودم از تفاوت انسان ها . چه قدر با هم فرق مى کنند . وقتى به بچه هام گفتم که حاج رضا به رحمت خدا رفته خدا مى دونه چه قدر گریه کردند ولى نمى تونستند برگردند .
    به من گفتند : مادر بیا پیش ما ، اون جا تنها نمونى .
    گفتم : باشه حالا فکرهام رو بکنم .
    پنج شنبه بود ، ماشین رو بیرون آوردم و راه افتادم ، مى خواستم سر قبر حاج رضا برم . سر راه وایستادم یه دسته گل رز خریدم همین که در ماشین رو باز کردم تا گل ها رو بذارم یکى از پشت سر به من گفت : مثل اینکه هنوز گل رز دوست دارى .
    برگشتم ، پیمان بود . هیچى نگفتم . مى خواستم توى ماشین بشینم که بدون تعارف در ماشینو باز کرد و روى صندلى جلو ماشین نشست .
    بهش گفتم : برو پایین! برو پایین!
    گفت : الهه تو رو خدا بذار باهات حرف بزنم من که مى دونم اون شوهر تو نبوده خواهش مى کنم بذار حرفهام رو بزنم بعد هم مى رم .
    نباید به حرفهاش گوش مى دادم ولى کنجکاو شدم و گفتم : خوب بگو مى شنوم .
    گفت : الهه تو در مورد من اشتباه مى کنى .
    گفتم : یعنى در مورد نامردى هات ، نه اشتباه نمى کنم ، اطمینان دارم . یادته با من چیکار کردى منو تنها گذاشتى و رفتى تقصیر من بود که گول اون حرف ها و قسم هاتو خوردم . مى دونى بعد از رفتن تو به من چه گذشت؟ تو رفتى و خوش بودى غافل از این که من ، یه دختر احمق که به خاطر تو پشت پا به همه چیزش زده کجا زندگى مى کنه . . . در مورد کى اشتباه مى کنم؟ حالا چى دارى که بگى ، بعد از این همه سال چى رو مى خواى برام توضیح بدى؟
    گفت : یه لحظه گوش کن ، وقتى من و مادرم از ایران رفتیم تصمیم گرفتم هر طور شده مدرکمو بگیرم و به ایران برگردم تا بتونم یه زندگى خوب داشته باشیم ، ولى مادرم اون جا گیر داده بود با دختر دائى خودش که ازدواج کنم . وقتى دیدم هیچ راه فرارى نیست حقیقت رو به مادرم گفتم و گفتم که من ازدواج کردم و تو همسر من هستى . به حدى عصبانى شده بود که منو از خونه بیرون کرد بدون هیچ پولى ، شبها توى پارک ها مى خوابیدم و روزها توى خیابون ها علاف مى گشتم . کم کم گشتم و یه کارى براى خودم پیدا کردم و مشغول به کار شدم و درس خوندن رو ول کردم . راستش پولى براى زنگ زدن به تو هم نداشتم مثل یه سگ جون مى کندم و آخر شب این قدر بهم پول نمى دادند که حتى شکممو سیر کنم . اون مادر سنگدل و بى رحم براى بازگردوندن من هیچ سعى نکرد . نزدیک اومدنش به ایران اومد و منو از توى اون رستوران برد و گفت با تو تلفنى صحبت کرده و تو مفصلا" همه چیز رو براش توضیح دادى . از این که بالاخره قبول کرده بود خوشحال شده بودم دوباره توى دانشگاه ثبت نام کردم . مادرم وقت اومدن به ایران کلى برات سوغاتى خریده بود و به من قول داد که با تو رفتار خوبى داشته باشه و به من گفت تمام این کارها رو به خاطر من مى کنه . اون به ایران اومد و من مشغول درس خوندن شدم .
    هر وقت با خونه تماس مى گرفتم و سراغ تو رو مى گرفتم یا خواب بودى و یا نبودى ، آخرش یه روز مادر بهم گفت تو تصمیم گرفتى از من جدا بشى ، گفت دیگه نمى تونى با من زندگى کنى یعنى نمى تونى منتظر من بمونى و خلاصه این که یه روز از خونه گذاشتى و رفتى . به همراه یه مرد که مادرم بعدها فهمیده تو با اون ازدواج کردى . این حرف ها دیوونه ام کرده بود فکر این که عشقت به من این قدر گذرا بوده عذابم مى داد .
    مادرم گفت : پسرم من به خاطر تو اون دختره رو پذیرفتم ولى دیدى که اون با ما چیکار کرد به همه چیز پشت پا زد و رفت .
    تو که نبودى پس چیکار دارى؟ ببین پیمان! من تمام لحظه هاى خوش زندگیم رو توى این خونه سر کردم با اون مرد ـ حاج رضا ـ به اندازه چشمهام دوستش داشتم و زندگى خودم رو مدیون اون مى دونم .
    گفت : خوب حالا که مرده و تموم شده ، دیگه این حرف ها رو نزن .
    گفتم : نه تموم نشده پیمان! من ازش دوتا بچه دارم .
    چشمهاش از تعجب گرد شده بود . گفت : چى؟
    گفتم : دو تا بچه دارم پیمان . یک دختر و یک پسر فهمیدى؟ من نمى تونم از بچه هام دل بکنم تو اگه قصد دارى دوباره با من ازدواج کنى باید اونا رو بپذیرى و براشون از پدرشون هم مهربون تر باشى .
    گفت : کجان این دوتا؟
    گفتم : فعلا" در خارج مشغول تحصیل اند . حالا برو فکرهاتو بکن ببین مى تونى با من و بچه هام زندگى کنى یا نه؟
     
  5. ✿ღℎoneyღ✿

    ✿ღℎoneyღ✿ کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8/1/15
    ارسال ها:
    88
    تشکر شده:
    11
    امتیاز دستاورد:
    0
    پیمان که حیرت زده شده بود بلند شد و انگار که راه برگشت رو بلد نبود . مى خواستم میزان عشقش رو به خودم بسنجم . اون رفت و در رو بست در حالى که من یک فرصت دیگه بهش داده بودم . یک هفته از این اتفاق گذشت که دوباره گل فرستادن هاش شروع شد . فهمیدم که تصمیم خودشو گرفته و قصد داره با من و بچه هام زندگى کنه . نمى دونم چرا ، ولى دوباره اون خاطره ها ، یاد روزهاى خوشى و جوانى که با هم بودیم زنده شده بود . با رفت و آمدهاش و گل فرستادن هاش دوباره منو به خودش علاقمند کرده بود . بیشتر به خاطر بچه هام باهاش راه مى اومدم آخه تا آخر عمر که نمى تونستم ازش پنهونشون کنم . ولى یاد بدبختى هایى که کشیده بودم و این که چه طورى به بچه هام بگم که بعد از این همه سال حالا برگشته ، آزارم مى داد .
    دیگه نمى تونستم دوباره بهش اعتماد کنم ، مى ترسیدم همین که بچه هام بهش احساس وابستگى کنند دوباره ما رو تنها بگذاره و باز توى غبار زمونه گم بشه . دوست نداشتم دوباره با انتخاب غلط من ، بچه هام صدمه ببینند ، هر چند که اونم دستخوش نقشه هاى پلید مادرش شده بود . به خاطر همین به این جا اومدم . به این جا که همه ، آخر دنیا مى گفتنش و مى آن تا روزهاى آخر عمرشونو در خلوت به سر ببرند . اومدم این جا تا تو تنهایى فکر کنم . از بچه هام خواستم تا مدرک تخصصى شون رو نگرفتند همون جا بمونند . دوبار به ایران اومدن و برگشتند ، توى این چند روزى که ایران بودند دائم فکر رو به رو شدنشون با پیمان عذابم مى داد .
    حالا تو بگو سعیده جون چه طور مى تونم اونو ببخشم؟ کسى رو که خونواده و عمر و جوانیم رو گرفت . کسى رو که نگذاشت لذت زندگى کردن رو بچشم و حالا متأسفانه فهمیده که من اینجا هستم . از کجا فهمیده ، نمى دونم .
    گفتم : آها پس اون دسته گل و کارتى که نوشته بود از طرف کسى که همیشه به یاد توست ، کار پیمان بود . اون روز که اون قدر گریه مى کرد ، حدس زدم که الهه هنوز پیمان رو دوست داره ولى سختى روزگار اونو مثل سنگ کرده .
    الهه گفت : هفته دیگه عزیزانم برمى گردند . هر دوشون مهندس شدند . حالا دیگه احتیاجى به من ندارند ، مى خوام به خونه ام برگردم . نمى خوام اونا منو این جا ببینند .
    روزى که خانم فکورى مى خواست آسایشگاه رو ترک کنه باهاش رفتم . خونه همون طور که تعریف کرده بود بزرگ بود و با صفا . خونه رو با هم براى اومدن بچه هاش آماده کردیم .
    گفتم : الهه جون آخرش تصمیمتو گرفتى؟
    گفت : اگه بچه هام حرفى نداشته باشند ، منم حرفى ندارم دیگه نمى تونم تنهایى رو تحمل کنم .
    روز آمدن بچه هاش رفتیم فرودگاه . هواپیما که نشست و مسافرها کم کم پیاده مى شدند ، الهه اشاره کرد اوناهاشن . با عکسى که از پیمان دیده بودم واقعا" حیرت کرده بودم ، اون واقعا" شکل پدرش بود . الهه منو به بچه هاش معرفى کرد . به خونه رفتیم بچه ها احساس کرده بودند که مادرشون فرق کرده . از الهه خواهش کردم بذاره تا من باهاشون صحبت کنم .
    بهشون گفتم : راستش من خیلى وقت نیست با مادرتون آشنا شدم زن بسیار خوبیه ، کمتر مادرى مثل اون مى تونید ، پیدا کنید اون احساس تنهایى مى کنه .
    آرزو خنده اى کرد و گفت : نکنه مامان مى خواد ازدواج کنه .
    زود گفتم : چرا که نه؟!
    امید که همین طور منو نگاه مى کرد گفت : مى فهمید خانم دارید چى مى گید؟
    گفتم : راستش چه طورى بهتون بگم ، هیچ وقت مادرتون براتون گفته که چه طورى از پدرتون جدا شده و شماها رو به تنهایى بزرگ کرده؟
    امید گفت : مادر هیچ وقت از گذشته حرف نمى زد و ما هم چون ناراحت مى شد هیچ وقت ازش نمى پرسیدیم .
    نوشته هام رو به اونا دادم و گفتم : اینها سرگذشت مادرتونه . بهتون توصیه مى کنم حتما" در اولین فرصت اونا رو بخونید . بعدا" میام و اونا رو مى گیرم . باهاشون خداحافظى کردم و بیرون اومدم .
    الهه بیرون روى صندلى نشسته بود . نگاه پرسشگرى به من انداخت ، دلم براش مى سوخت موهاش سفید شده بود ، دیگه از الهه جوون و شاداب خبرى نبود ، گرد پیرى وجودش رو گرفته بود ، مى دونستم که پیمان رو دوست داره با تمام سختى هایى که به خاطر اون کشیده .
    مدتى بعد دوباره به اون جا اومدم بچه هاش با شنیدن صداى من بیرون اومدند .
    سلام کردم و گفتم : نوشته ها رو خوندید؟
    سرشون رو پایین انداختند و گفتند : آره . طفلک مادرمون هیچ وقت نذاشت ما توى زندگى کمبودى داشته باشیم .
    گفتم : خوب جالا پدرتون رو مى بخشید؟
    امید گفت : به خاطر خوشحالى مادرم هر کارى بگید مى کنم .
    گفتم : اونا هنوز زن و شوهرند و همدیگر رو دوست دارند ، بعد از این همه سال دورى حالا دوباره همو دیدن .
    شماره پیمان رو از الهه گرفتم و بهش زنگ زدم و گفتم : الهه خانوم به خونه شون برگشتند . بچه هاشون هم از خارج اومدند و مى خوان با شما آشنا بشن .
    طولى نکشید زنگ در به صدا درآمد در رو باز کردم خودش بود .
    گفتم : بفرمایید؟
    گفت : شما؟
    گفتم : دوست الهه جون هستم بفرمایید .
    باز هم همون گل همیشگى تو دستاش بود . روى ایوون که رسید ، الهه اومد بیرون . هر دو از دیدن هم خوشحال شده بودند و من شاهد شکفتن عشقى بودم که سالها قبل خشکیده بود و حالا دوباره نسیم بهار اونو جوون کرده بود . پیمان و الهه رفتند تو ، من هم به دنبالشون رفتم .
    بچه ها رو صدا کردم : آرزو ، آقا امید .
    و هر دو در کنار هم از پله ها اومدند پایین . متوجه پیمان شدم ، خشکش زده بود انگار که جوونى خودش و الهه رو مى دید .
    الهه که متوجه پیمان شده بود ، گفت : بچه هاى عزیزم که از جونم بیشتر دوست شون دارم ، امید و آرزوى محتشم هستند .
    با گفتن محتشم ، انگار پیمان تازه از خواب بیدار شده باشه ، گفت : پس حدسم درست بود اون شوهرت نبود .
    الهه گفت : عشق اول و آخر من تو بودى وقتى تو رفتى سه ماهه حامله بودم اینها بچه هاى تواند .
    بچه ها پدرشونو تو بغل گرفتند و هر سه با هم و توى دستان و بغل پدر گریستند . من و الهه که نمى تونستیم جلوى خودمونو بگیریم . همان طور اشک مى ریختیم به وصال پدر و فرزندانى که سالها همدیگر رو ندیده بودند . پیمان از بچه ها جدا شد و پیش الهه آمد و در حالى که دستهاى الهه را توى دستاش گرفته بود گفت : الهه منو ببخش . الهه باور کن که من عشقمو فراموش نکردم ، فقط اونو گم کرده بودم .
    و اون روز من شاهد شادى دو عزیزى بودم که سالها از هم دور بودند و حالا پس از سالها دوباره به هم رسیده بودند . روزى شاد شاد .
    بیرون اومدم و آرزو کردم که همیشه خونه شون پر از شادى باشه . وقت بیرون آمدن ، برگشتم و به پشت سر نگاه کردم اون چهار نفر مثل یه خانواده واقعى براى بدرقه من بیرون اومده بودند ، الهه از من تشکر کرد و این راحتى خیال رو مدیون من بود .
    بهش گفتم : الهه جون خوشحالم که زندگیت بالاخره از خزون در اومد .
    همه شون مى خندیدن انگار سالها بود نخندیده بودند و حالا مى خواستند جبران کنند . ازشون جدا شدم در حالى که توى دلم براى همه شون شادى و موفقیت دائمى رو آرزو مى کردم .

    پایان
     
    peyman2194 از این پست تشکر کرده است.
  6. peyman2194

    peyman2194 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    10
    تشکر شده:
    4
    امتیاز دستاورد:
    3
    جنسیت:
    زن
    وب سایت:
    خیلی رمان زیبای بود تشکر مخصوص میکنم ازتون.
     
بارگذاری...