1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

" حرفای خودمونی :) "

شروع موضوع توسط Fateme ツ ‏25/3/16 در انجمن ادبیات

  1. بانوی سکوت

    بانوی سکوت کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ارسال ها:
    7,473
    تشکر شده:
    12,294
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    حوالی خدا
    یه روزی دلت تنگ میشه برام
    یه وقتی رو دنیات خط می‌کشی
    یه روزی به یادم قدم می‌زنی
    پای خاطراتو وسط می‌کشی...
    .
    دلت تنگ میشه واسه خنده هام
    واسه طرز را(ه) رفتنم.... رفتنم
    چه بارون غمگینی می باره نه؟
    چه زخمایی جا مونده روی تنم
    .
    یه چیزی بگو مانعم شه نرم
    یه حرفی که معنیش میشه بمون
    سوالی که از من بپرسه کجا؟
    جوابی که لبخند شه بینمون
    .

    سوالای غمگینی تو ذهنمه
    کی اندازه‌ی من تورو دوست داشت؟
    مقصر نبودی عوض شد یهو؟
    مقصر نبودم منو جا گذاشت؟!
    .
    کسی مثل من عاشقت بود؟ نه!
    چجوری تونستی بامن بد بشی؟
    کسی مثل من نه! نمی‌فهمتت
    چجوری تونستی ازم رد بشی؟
    .
    شبا بی ستاره دلت می‌گرفت
    توو دنیای تو آسمون کاشتم
    حواسم بهت بود تنها نشی
    خودم حال و روز بدی داشتم
    .
    یه روزی دلت تنگ میشه برام
    یه روزی که دیره، ولی دور نیست!
    دلم تنگه اون روز... اما برو....
    کی گفته کسی جز تو مغرور نیست؟

    ☺❤❤

    #اهورا_فروزان
     
    _.deltist._، ❤زَرآ، Fateme ツ و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ~•ρɳɦเ•~

    ~•ρɳɦเ•~ کاربر متخصص

    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/16
    ارسال ها:
    20,951
    تشکر شده:
    24,963
    امتیاز دستاورد:
    113

    سالها طول كشيد تا بفهمم گاهى بد نيست كنترل را از دست بدهم.
    بفهمم گاهى بايد از فكر آن جايزه هايي كه روى طاقچه روياهايم چيده ام بيرون بيايم.
    بفهمم آن مدال هايي كه قرار است اطرافيانم به گردنم بياندازند،
    همان بهتر كه به ميخ كج و كهنه اى آويزان بماند
    تا بر گردنِ قهرمانى كه از
    رنج ِ خود و رنجاندنِ ديگران دچار خوف دائمى ست.
    بفهمم قرار نيست هميشه از
    همه چيز راضي باشم و قرار نيست هميشه همه از من رضايت داشته باشند.
    بفهمم آن روزى كه نمى دانم بايد چه بكنم و نمى توانم تصميمى بگيرم، آخرين روز دنيا نيست.
    چرا كه فردا ها يي هم هست براي تصميم هاي بهتر.
    بفهمم گاهى بهتر است بار سنگين زندگى را روى زمين بگذارم،
    كمرى راست كنم، عرقي از پيشانى پاك كنم،
    به شانه ى خودم بزنم و با خيالي راحت و با صدايي بلند به خودم بگويم.....
    خدا قوت.... فردا روز ديگريست

    ...! : )


    | نيكى فيروزكوهى |

     
    _.deltist._، Fateme ツ، nafas.5624 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. ŽσσHâ

    ŽσσHâ کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    ارسال ها:
    13,715
    تشکر شده:
    17,077
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    1053500x500_1518263523980948.jpg
     
    ❤زَرآ، Fateme ツ، nafas.5624 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. ŽσσHâ

    ŽσσHâ کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/17
    ارسال ها:
    13,715
    تشکر شده:
    17,077
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    1053500x666_1517922339977696.jpg
     
    ❤زَرآ، Fateme ツ، nafas.5624 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. nafas.5624

    nafas.5624 کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏21/12/15
    ارسال ها:
    854
    تشکر شده:
    3,826
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    کسی رو به زور نمیشه عاشق کرد!
    یه وقتایی یه چیزایی سهمت نیستـ..... بفهم!
    شاید براش خوبترین باشی
    ولی فقط یه آدم خوبی همین!
    تو رو به خاطر خوبی هات میخواد نه عشق
    اگه بهت نمیگه برو چون انقد بهش محبت کردی که روش نمیشه
    تو فقط یه جایگزینی نه عشق
    اینو یادت نرهـــ.....: )
     
    ❤زَرآ، ŽσσHâ، Aftbgard∞n و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Deli joon

    Deli joon کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10/2/18
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    188
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    محصلم
    محل سکونت:
    خونمون
    چه کسی می داند

    که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟

    چه کسی می داند

    که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟

    پیله ات را بگشا،

    تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی!!
     
    Fateme ツ از این پست تشکر کرده است.
  7. Fateme ツ

    Fateme ツ مدیر بخش عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏24/3/16
    ارسال ها:
    11,012
    تشکر شده:
    38,241
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    دیوآنگی

    آدمهای صبور یکباره ترکتان می‌کنند
    آن هم وقتی که
    سخت مشغول اولويت های غير از آنها هستيد!
    با یک لبخند سرد برای همیشه می‌روند و جای خالیشان برای همیشه یخ می‌بندد ....♡シ
    آدم هایی که صبور هستند
    شاید بودنشان خیلی معلوم نشود
    اما نبودنشان زجر آور است!



    " نیلوفر رضایی "





    پ.ن: ................♡
     
    _.deltist._، zahra.del، ❤زَرآ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. بانوی سکوت

    بانوی سکوت کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/2/17
    ارسال ها:
    7,473
    تشکر شده:
    12,294
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    حوالی خدا
    صدای برخورد موج ها به سطح سخت صخره هارو میشنید، خیسی آب دریا رو با پاهاش لمس میکرد، بوی شرجی دریا لای تار به تار موهاش پیچیده بود، ولی نمیتونست آبی دریارو ببینه. حتی هیچ تصوری از رنگ آبی توی ذهنش نداشت.
    سرشو روی شونه های من گذاشت و گفت:«گفتی دریا آبیه؟ آبی یعنی چه رنگی؟ دریا اصلا چه شکلیه؟».
    بعد شروع کرد پاهاشو که از لبه ی صخره آویزون بود توی آب تکون دادن. دستشو توی دستم گرفتم و آروم روی موهاش کشیدم.
    گفتم:«سطح دریا مثل روی موهای تو پر از موجای کوچیک و بزرگه. وقتی طوفان بشه، دریا پر میشه از موجای ریز و درشت. مثل وقتی که موهاتو باز میکنی و باد لا به لای امواج موهات میپیچه».
    بعد دستشو لای موهاش بردم و ادامه دادم:«ولی زیر سطح دریا آرومِ آرومه، پر از آرامشه. مثل وقتایی که اندازه ی یه قرن خسته م و موهاتو روی صورتم میریزم و چشمامو میبندم. ماهیا دنبال آرامشن، بخاطر همینه که زیر آب زندگی میکنن»
    بعد دستمو لای موهای موجدارش حرکت دادم و گفتم:«دستای من ماهی دریای موهاتن، تشنه ی آرامش عمق دریاتن».
    رد موهاشو تا روی شونه هاش دنبال کردم و ادامه دادم:«رودها به دریاها میریزن، دریاها میرن و میرن تا به اقیانوس برسن، دریای موهای تو ولی از پشت گردنه ی گوشهات عبور میکنه و بعد، از روی آبشار گردنت، روی شونه هات آروم میگیره».
    بعد از اون هربار که میخواست دریارو به خاطر بیاره، دستاشو لا به لای موهاش حرکت میداد.
    دلتنگ که میشد، از پشت گوشی تلفن موهاشو نشونم میداد و میگفت:
    «ببین موجای دریام از همیشه بیشتر شدن، طوفان شده اینجا، طوفان شده م اینجا».


    "لئو (محمدرضا جعفری)"
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، ŽσσHâ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Fateme ツ

    Fateme ツ مدیر بخش عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏24/3/16
    ارسال ها:
    11,012
    تشکر شده:
    38,241
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    دیوآنگی
    ماندن یا نماندن
    سوال این نیست؛
    آی که چشم‌های تو می‌گویند: بمان!
    می‌مانم حتی اگر جهان را
    بر شانه‌های خسته‌ی من
    آوار کرده باشی…♡



    " حسین_منزوی "
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، zahra.del و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Deli joon

    Deli joon کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10/2/18
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    188
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    محصلم
    محل سکونت:
    خونمون
    ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ...
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍد،
    ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ
    ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ
    ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
    ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ.
    ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ
    ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ.

    ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ،
    ﺩﯾﮕﺮ
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
    ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ،
    ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ،
    ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ،
    ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ...
     
    Aftbgard∞n، ŽσσHâ، بانوی سکوت و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  11. Deli joon

    Deli joon کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10/2/18
    ارسال ها:
    371
    تشکر شده:
    188
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    محصلم
    محل سکونت:
    خونمون
    مراقب باش

    وقتی سوار بر تاب زندگی شدی،

    دست روزگار هلت می دهد

    ولی قرار نیست تو بیوفتی

    اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی،

    اوج می گیری

    به همین سادگی.
     
    Aftbgard∞n، nafas.5624، بانوی سکوت و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  12. Alireza.Msq

    Alireza.Msq کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏8/6/17
    ارسال ها:
    1,508
    تشکر شده:
    2,120
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    بغض یعنی دیدن سربازی که ms داره
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، nafas.5624 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  13. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    حالا اگر فقط جای خالی دیگران بود
    غصه‌ای نداشتم،
    آدم هرجور که بتواند
    با جای خالی دیگران کنار می‌آید،

    اما جای خود من خالی است
    و این جای خالی دیگر شوخی‌بردار نیست...

    اگر بشود گفت؛
    چیزی که این‌جا ساخته‌شده،
    مثل رنگی‌ست که آدم به سر و ریش خودش می‌گذارد و فقط ظاهر را درست می‌کند...

    اما به قول کالبدشکاف‌ها،
    اعضا و جوارح درونی رنگ برنمی‌دارد.
     
    Aftbgard∞n، Deli joon، _.deltist._ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  14. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    کم تجربه تر که هستیم،
    فکر میکنیم ارزوها و هیجانهای مان بالهایی نامرئی هستند که به ما کمک میکنند پرواز کنیم،
    که اوج بگیریم و از دردها و ناهمواری های زندگی رد شویم...
    گاهی ارزوهایمان به ما قدرت پرواز میدهند
    و گاهی عاشق شدنهای یواشکی...!
    کمی که زندگی به پیش میرود،
    انگار برای پرواز به چیزی بیشتر از ارزوها و هیجانهایمان نیاز داریم...
    ما انتظار داریم کسی باشد، چیزی و یا نیرویی فراتر از ما تا به ما پرواز را بیاموزد،
    پرواز از فراز دردها و رنجها!
    حقیقت این است که قصه ی پرواز، یک قصه ی قدیمیِ شکست خورده است...
    پرواز هیچگاه برای ما نبوده و نخواهد بود...
    پرواز داستان پرندگان است...
    ما ادمهایی هستیم که بر روی پاهایمان راه میرویم و دنیا را با دستهایمان لمس می کنیم...
    داستان ما، دیدن و حس کردن و لمس کردن است...
    با همین بدن و همین ذهن!
    ما همه چیز را سریع میخواهیم...
    به همین علت مشتاق بال دار شدن هستیم تا سریع تر گذر کنیم...
    پرواز از موقعیتی که سخت است...
    از رابطه ای که به بن بست رسیده و از دردی که اکنون در زندگیمان به وجود امده...
    ما سریع ترین ها را اختراع میکنیم تا رد شویم و فقط به مقصد برسیم...
    سریع ترین اتوموبیل،
    سریع ترین هواپیما،
    سریع ترین اینترنت
    و سریع ترین راهِ به دست اوردن!
    حقیقت این است که هیچ پروازی به ما کمک نخواهد کرد که دردهایمان کمتر شود...
    ما باید با پاهایمان،
    با چشمهایمان ..
    و با دستهایمان هر ان چه هست را تجربه کنیم؛
    عشق یا درد، مهر یا رنج!
    فقط با همین بدنی که در اختیارمان است می توانیم از دردها رد شویم...
    برای گذر از هر شرایطی، لمس ان شرایط اولین قدم است...
    اگر گذر کردن را یاد بگیریم،
    ارام ارام متوجه میشویم به پرواز احتیاج نداریم...
    تمام انچه که نیاز داریم یک نزدیکیِ عمیق است؛ نزدیکی به بدنمان و درونمان...
    وقتی به درونمان نزدیک شویم از پرواز بی نیاز میشویم...
    با بدنی که هنوز زنده است و اکنونی که در اختیار ماست، گذر خواهیم کرد...
    ارام باشید و صبور، ما برای همین دنیا طراحی شده ایم..
    به پرواز هیچ نیازی نیست...
     
    Aftbgard∞n، Deli joon، _.deltist._ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  15. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    دلم میخواد یه چند ساعتی خودمو قرض بگیرم از این زندگی، زیاد نه ها...فقط اندازه ی چند ساعت!
    بزنم به دل جاده و برم جایی که هیشکی نباشه...هیشکی!
    بایستم لبه ی یه پرتگاه و داد بزنم...
    داد بزنم..
    داد بزنم..
    داد بزنم.............
    هیچی نگم، گله نکنم، شکایت نکنم، فقط داد بزنم...
    اونقدری داد بزنم که دیگه صدام در نیاد!
    که گلوم زخم شه...
    که طعم خونو حس کنم توی دهنم..
    اونقدری که هرچی درد دارمو بالا بیارم..
    اونقدری که خودمو بالا بیارم..
    اونقدری که به زانو بیفتم...
    اونقدری که خالی بشم...
    خالیِ خالی...
    بعد پاشم و خودمو بتکونم از این همه فریاد،
    آروم و بی سر و صدا...
    دوباره بگردم سر همون سکوت و درد و روزمرگیِ همیشگی!:)
     
    Aftbgard∞n، Deli joon، _.deltist._ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  16. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    سرِ ایستگاه اتوبوس...

    کنار دستم نشسته بود و یهو به حرف اومد!

    گفت: "جَوونی کن تا وقت داری!"

    گفتم: "ببخشید؟!"

    گفت: "جَوونی کن جَوون...الان اگه به حرف دلت نباشی، چند سال دیگه بخواهیم نمیشه...!"

    سکوت کردم و گفت:

    "اگه دختر یا پسری داشتم حتما بهش میگفتم بعضی روزا قید کار و زندگیو بزن و تا لنگ ظهر بگیر بخواب...

    بی چتر برو زیر بارون و شعر بخون و عاشقی کن و نترس از برچسب دیوونگی زدنای بقیه!

    یه قوری چای هل دار برای خودت دم کن و بشین چارلی چاپلین ببین و بخند!!!

    دل بکن از ماشین و اینترنت و گوشی؛

    گاهی پیاده راهو گز کن و ببین دور و برت چی میگذره...!

    به دخترم میگفتم گاهی وقتا رژ پررنگ بزن و کاریم به نگاهای مزخرف بعضیا نداشته باش...گور باباشون!

    لاک خوش رنگ بزن و با همین تغییر کوچیک سرحال کن خودتو!

    لباسای شاد و رنگی رنگی بپوش و مطمئن باش شاد بودن هیچ‌ منافاتی با متانت و سنگین رنگین بودن نداره!!!

    نترس از پیچیدن صدای خنده ت توو گوش شهر، آدم تا جوونه میتونه به هرچیز بی مزه ای بخنده!

    بهش میگفتم یکمم برای خودت باش، به خودت برس، گاهی برای خودت کادو بخر، گلی، عروسکی، عطری...!

    میگفتم عاشق شو و با عشق زندگی کن دختر...عاشق باش همیشه!

    میگفتم هرچند ساله که بودی گاهی سوار تاب شو و لذت ببر از پریشونی موهات توو باد، این موهای بلند و سیاه برای همیشه وفا نمیکنه بهت.

    بستنی تابستون و زمستون نداره، هر موقع هوس کردی به خودت یه بستنی جایزه بده و همرنگ جماعتی نشو که قهوه رو شاید تلخ میخورن به خاطر کلاسش و داغ به خاطر ترس از نگاه بقیه!

    گاهی وقتا توو خونه بشین جلوی آینه و برای دل خودت آرایش کن و خودت زیباییتو تحسین کن...!

    به پسرم میگفتم تابستونا بجای کت و شلوار رسمی، یه پیرهن آستین کوتاه خنک بپوش و نترس از اینکه بگن جلفه...مرد نیست!

    میگفتم بی ریش و با ریش و مد روز اصلا مهم نیست، ببین چجوری حال دل خودت خوبه همون شکلی باش!

    یادش میدادم مرد باشه و عاشق، خودش انتخاب کنه و به انتخابش متعهد باشه و عاشقی کنه برای عشقش!

    میگفتم بهش که مال خودت باش گاهی، یه هدیه بخر برای خودت و شاد کن درونتو!

    گاهی بیخیال سن و سالت شو و با بچه های توی کوچه گل کوچیک بازی کن و بخند از ته دلت...

    دلت که گرفت گریه کن پسرکم، مهم نباشه برات ضرب المثلا، اونی که گریه نمیکنه و رحم نمیکنه به احساساتش، اونه که مرد نیست!

    میگفتمش ها که با اخم جذاب تری، اما لبخندت دلبرتره پسر...بخند و بقیه رم بخندون و نگاهای سنگین هیچکسم برات مهم نباشه!

    میگفتم بهش که غرور زیادیشم خوب نیست، هر ازگاهی به دور بریاش بگه دوسشون داره، حتی شده با صدای آهسته!

    دختر و پسرمو یادش میدادم انسان باشه، نه صرفا یه آدم و ادامه ی نسل بشر، یادش میدادم به بقیه هم همینجوری نگاه کنه، میگفتمش برای خودش زندگی کنه گاهی که اگه برای دلش زندگی نکنه ، وقتی پیرشه دیگه خیلی دیره.

    اون موقعه که میگن دیگه سن و سالی ازت گذشته، میگن پیرزنو چه به رژ قرمز، پیرمردو چه به همچین لباسی...!

    میگن دیگه از شماها گذشته، خودشم میگه دیگه از من گذشت؛ الان دیگه باید به فکر جوونترا بود!!!"

    سکوت که طولانی شد، با احتیاط پرسیدم:

    "بهتون نمیخوره دختر یا پسر جوون داشته باشین!"

    آه بلندی کشید و گفت:

    "نه! ندارم، ولی کسی رو هم نداشتم که این حرفارو بهم بزنه و یادم بده زندگی کنم گاهی...

    دیگه از ما که گذشت، شماها تا وقت هست جوونی کنین؛ مبادا از شماها هم بگذره و هیچی به هیچی تر شه این روزگار!

    راستی این حرفارو از طرف من به بچه هاتم بگو!!!"

    تا بیام حرفی بزنم اتوبوس از راه رسید، از رو صندلی بلند شد و سریع خودشو رسوند بهش و سوار شد و رفت و...

    من پیاده از ایستگاه اومدم بیرون و تصمیم گرفتم یه کم توو اون بارون بهاری خیابونارو بگردم و یه بستنی به خودم جایزه بدم!!!
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، zahra.del و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  17. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    نوشته بود:
    یادش بخیر، چه روزایی بود!
    یادته دکتر حسینیو؟! اون موقعا همیشه می رفت توی تراس بیمارستان یواشکی نخ به نخ سیگار دود می کرد می گفت از نون شبم واجب تره برام، میگفت در میکنه خستگیمو...
    ترک کرد!
    پسر جوونش که مُرد ترک کرد،
    یه شبه سیگارو گذاشت کنار...
    یه روز بهش گفتم دکتر چه عجب، ترک کردی انگار!
    خندید، تلخ مثل زهر مار، تلخ عینهو هلاهل!
    گفت مونده تا بفهمی این چیزارو جوون...
    خدا کنه هیچ وقتم نفهمی ولی یه دردایی هست، یه خستگیایی هست که سیگار جواب نمیده دیگه براشون، گریه هم سبکشون نمیکنه، اینجور وقتا دیگه بی معنی میشه مسکن و سیگار و اشک، فقط باید کنار اومد با اون زخم و بغض و درد و اونقدری باهاش مدارا کرد تا جونتو بگیره و راحتت کنه.
    بیشتر از همیشه خسته م ولی...
    یه خستگیایی هست که فقط با مُردن در میشه از جون آدم!
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، zahra.del و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  18. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    خانم جون خدا بیامرز همیشه میگفت:
    شجاع باش و تنها بودن رو انتخاب کن و هیچ هم از تنهائیت نترس...
    یادت باشه فقط ترسوها هستند که آدم های اشتباهی و موقتی رو به بهانه ی تنهائی، به حریم همیشگی هایِ زندگیشون راه میدن!
     
    Aftbgard∞n، _.deltist._، zahra.del و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  19. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    تنها دردی که هیچ درمونی نداره،افسردگیه،
    افسردگیِ که نسل جمع میکنه و مهلک ترین بیماری قرن بیست و یکمه...
    افسردگی تنها بیماریِ که مسقتیمن به باورت،به اعتماد به نفست حمله میکنه...
    تا حالا به رفتار آدم هایی که افسردن دقت کردی؟
    اون ها دست از همه برداشتن و فقط خودشون رو عذاب میدن؛
    گوش هاشون سالمه،اما حرف های هیچکس رو نمیشنون...
    پاهاشون سالمه،اما دوست ندارن راه برن...
    زبونشون کار میکنه،اما با کسی حرف نمیزنن...
    دست هاشون سالمه،اما چیزی رو لمس نمیکنن...
    و قلبشون فقط میزنه!
    بدترین اتفاق ممکن اینکه تو قلبت فقط بزنه،یعنی اینکه به قلبت ثابت بشه یه وظیفه داره اونم تپیدن...
    وقتی افسرده میشی،

    تنهایی رو خیلی خوب درک میکنی،
    یه تعریف جامع از سکوت داری...
    و اون زمان ممکنه بدترین اتفاق ممکن برات بیفته...
    یعنی قلبت کور بشه،

    وقتی قلبت کور بشه یعنی افسردگی کارش رو خیلی خوب انجام داده،
    انقد قوی بوده که تونسته کاری ترین ضربه ممکن رو بهت بزنه!
    اونوقته که دیگه هیچکس نمیتونه بشناستت...
    وقتی قلبت کور بشه و دیگه نسبت به هیچ چیز حسی نداشته باشی...
    راحت میتونی مثل داعشی ها آدم سر ببری...
    حیوان آزاری کنی..
    گل های تو باغچه رو لگد کنی..
    یا با احساس آدم های دیگه بازی کنی و چون کوری،نمیتونی ببینی داری چه بلایی سر محیط اطرافت میاری..
    مهم تر اینکه ،کوریِ قلب به شدت مسریه،یعنی همین که تو با احساس یک نفر دیگه بازی کنی،

    این فرصت رو بهش دادی افسرده بشه و کافی اون افسردگی شدید باشه تا بتونه ضربه ای رو که به تو زده ،به اون هم بزنه...
    اینطوری خیلی زود تموم آدم هایی که باهاشون در ارتباطی این فرصت رو پیدا میکنن که قلبشون کور بشه...
    و فاجعه های بعدش اتفاق بیفته...
    فکرکن!
    تموم دارخونه ها پر میشه از قرص های خواب آور و اعصاب،
    مغازه ها و پاساژ ها تعطیل میشن و همه آدم های شهر با حالت های غیر طبیعی،بدون توجه به هم،عبور و مرور میکنن...
    دیگه کسی از مرگ کسی ناراحت نمیشه...
    دیگه کسی از تولد کسی خوشحال نمیشه...
    به نظرم بجای اینکه این همه کنفرانس و سمینار ترتیب بدن تا بتونن با HIV مبارزه کنن
    بهتره یه فکری به حال افسردگی کنن،قبل از اینکه،از اینی که هست بزرگ تر بشه....
     
    nafas.5624، Aftbgard∞n، _.deltist._ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  20. ❤زَرآ

    ❤زَرآ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏1/7/16
    ارسال ها:
    3,068
    تشکر شده:
    10,753
    امتیاز دستاورد:
    113
    در زندگی آدمی لحظاتی وجود دارد که می‌تواند بایگانی غم‌های همه‌ی این سال‌هایی که گذشته و در پشت توده های چند فرسخی خنده های فرمالیته پنهان شده است را لو دهد و به آنی دست آدمی را رو کند ،
    اما میدانی ؟
    من فکر میکنم بهترین فرصت برای دیدن غم‌های پنهان شده در پشت نقاب بدل هر آدمی ، وقتی است که میخندد ..
    وقتی که آدم ها میخندند به آن ها برچسب خوشحال بودن نزنید ، خندیدن با خوشحال بودن فرق‌شان چندین سال نوری است ،
    قدیم‌ها رفیقی داشتیم که میگفت آنکه همیشه ناراحت است یک غم دارد
    و آنکه همیشه میخندد هزار غم ..
    خندیدن آدم ها را خوب نگاه کنید ، خوب ...
     
    nafas.5624، Aftbgard∞n، _.deltist._ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
بارگذاری...