1. در صورتی که برای اولین بار از این سایت بازدید میکنید, لازم است تا راهنمای سایت را مطالعه فرمایید. در صورتی که هنوز عضو نشده اید برای ارسال مطالب , دانلود فایل ها و ...عضو شده و در سایت ثبت نام کنید.با کلیک بر روی ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید.
  2. هر گونه بحث سیاسی و خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران ممنوع می باشد و به شدت برخورد می شود.
  3. در صورت شکایت از مدیران و ناظران انجمن با کاربر farbod در ارتباط باشید.

مهم تاپیک جامع مطالب و داستان های کوتاه واقعی پند اموز

شروع موضوع توسط Alireza2016 ‏18/3/17 در انجمن مطالب جالب و خواندنی

  1. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    سلام وقتتون شیک انگیز ناک باشه و ان شالله حالتون خوب و خوش باشه و سال جدیدی رو که در پیش رو داریم با شادی و سلامتی و موفقیت شروع کنید و با ارزوی بهترین ها برای تک تک دوستان پاپ موزیکی :)
    خب تصمیم گرفتم بهترین داستان های کوتاه و مطالب جالب که پر هستش از نکته و امید و پند هایی که میشه ازشون درس گرفت رو براتون قرار بدم :woot:

    راستی اگه شما هم داستان یا نکته ای برای پیشرفت دوستان شنیدید یا دارید حتما تو تاپیک بذارید تا دوستان هم استفاده کنن مرسیی :)
    فقط نکته اینکه اسپم ندید تو تاپیک
    :stop:

     
    Aftbgard∞n، °®Delaram°، ~•ςɳαเ•~ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    :woot: آنچه بارسا در دیدار چند شب پیش برابر پی اس جی ارائه داد، چیزی شبیه یک معجزه بود. پرده ای بی رحم، جذاب و دراماتیک از فوتبال.
    رائول: بارسا نمی تواند شکست 4-0 را جبران کند
    ژاوی: هیچکس نمی تواند حدس بزند که نتیچه بازی چه خواهد شد.
    جبران شکست 4-0 کار رئال است نه بارسا
    یوفا طبق بررسی هایی که روی سالهای گذشته انجام داده، شانس صعود بارسا به دور بعد چمپیونزلیگ را صفر می ‌داند.

    :wideyed: اما آیا خلق چنین معجزه ای ممکن بود؟اگرچه آنها طی دو بازی اخیر خود با 5 گل خیخون و با 6 گل سلتا را مغلوب کرده بودند، اما بی شک رویارویی با شاگردان اونای امری آزمون متفاوتی برای کاتالان ها بود. اما با علم به این موضوع نیز این جمله به کرات در روز شنبه و در جریان پیروزی پرگل برابر سلتاویگو در نوکمپ تکرار شد؛ "ما می توانیم".
    :happy:این جمله کافی بود تا این تیم که تا دقیقه 87 3 -1 پیش بود و به 3 گل در 10 دقیقه احتیاج داشت با برتری 6-1، به پیروزی برسد و این معجزه رخ داد.

    :) نخست تصمیم بگیرید که کار جدیدی انجام دهید. شما مصمم هستید تصمیمی را که گرفته اید عملی سازید. بنابراین آن چه را که فکر می کنید برای این کار ضروری است انجام بدهید. مهم نیست که چقدر سخت باشد یا چقدر زمان ببرد. مهم اینست که برای رسیدن به خواسته هایتان تلاش کنید.
    باور داشته باشید خواستن توانستن است و اگر بخواهید به هدف و خواسته ای که می خواهید برسید باید به تنهایی دست به کار شوید و هرگز منتظر حادثه ای از بیرون نباشید.
    @;)
     
    Aftbgard∞n، ~•ςɳαเ•~، Legolas و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    داستان اخراج استیو جابز از اپل، شرکتی که خود از صفر ساخته بود!

    :happy: لطفا به دقت و در آرامش بخوانید ...

    :woot: وقتی كه فقط 30 سال داشتم هيات مديره‌ی اپل من را از شركت اخراج كرد. چطور يک نفر می‌تواند از شركتی كه خودش تاسيس کرده اخراج شود؟ خيلی ساده. در مورد استراتژی آينده شركت اختلاف پيدا كردیم و هيات مديره از شخص دیگری حمايت كرد. احساس می‌كردم كل دستاورد زندگی‌ام را از دست داده‌ام، ولی يک احساس در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خيلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خيلی تغييرش نداده بود.
    احساس شروع كردن از نو. سنگينی موفقيت با سبكی يک شروع تازه جايگزين شده بود و من كاملا آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقيت بود. در طول پنج سال بعد يک شركت به اسم نكست تاسيس كردم و يک شركت ديگر به اسم پيكسار و با يک زن خارق‌العاده آشنا شدم كه بعدا با او ازدواج كردم.
    پيكسار اولين انيميشن كامپيوتری دنيا را با اسم "توی استوری" به وجود آورد و الان موفق‌ترين استوديوی توليد انيميشن در دنياست. در يک سير خارق‌العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ايجاد كرد.
    اگر من از اپل اخراج نمی‌شدم شايد هيچ‌كدام از اين اتفاقات نمی‌افتاد. اين اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به يک مريض می‌دهند ولی مريض واقعا به آن احتياج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ بر سر شما می‌كوبد ولی شما ايمانتان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزی كه باعث شد من در زندگی‌ام هميشه در حركت باشم، اين بود كه كاری را انجام می‌دادم كه واقعا دوستش داشتم...
    @;)
     
    Aftbgard∞n، ~•ςɳαเ•~، °®Delaram° و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. _.dreamer._

    _.dreamer._ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/17
    ارسال ها:
    5,283
    تشکر شده:
    18,487
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    بیکار:/
    محل سکونت:
    خونه بابام:)
    داستانی از زندگی چرچیل
    چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
    زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

    چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.
    پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند.
    روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیرغمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
    دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n، ~•ςɳαเ•~ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    استراتژی بسیار_مهم لیمو ترش...
    :shamefullyembarrased:
    لطفا 10 ثانیه، فقط 10 ثانیه تصور کن داری "لیمو ترش" یا "لواشک" می‌خوری! ببینید دهانتون بزاق ترشح مي کند.
    این تجربه به ما می گوید که چطور با 10 ثانیه فکر کردن به لیمو ترش اینقدر بدن ما واکنش نشان میدهد.
    حال مقايسه کنيد که وقتي شما 10 دقیقه، 10 ساعت، 10 روز يا 10 سال به اتفاقات و مسائل منفی تمرکز مي کنيد يا ساعت‌ها عصباني هستيد يا استرس و اضطراب يا کينه در ذهنتون داريد، چه تاثیرات ویرانگری روی سیستم جسمي و روحي شما به جا می گذارد.
    و برعکس، شما اگر 10 ثانیه و 10 دقیقه، 10 روز یا 10 سال به مسايل مثبت و خوب فکر کنید، جسم و روح شما واکنش های مثبتي نشان میدهد و آنگاه سرشار از انرژي می شوید.

    :woot: استراتژی لیموترش می گوید: یادتان باشد؛ تا افکار منفی به سراغتان آمد بدانید که اگر تا 20 ثانیه ادامه پیدا کنند، تیشه به ریشه ذهن خلاق و آینده نگر خود زده‌اید.
    این خیلی خوب است که دائما از خودمان بپرسیم:
    انرژی بخش ترین فکري که باید بکنیم چیست؟
    انرژی بخش ترین حرفایی که باید بزنیم چیست؟
    انرژی بخش ترین تصمیمی که اکنون باید اتخاذ نماییم کدام است؟
     
    Aftbgard∞n، ~•ςɳαเ•~، °®Delaram° و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    من فقط میخوام یه ارسال بذارم!!:laugh:
    تو اون یه ارسالم!! اعتقاد خودمو بگم!! :joyful:
    اینکه از یه جایی به بعد باور کردم! "الخیر فی ما وقع":):):)
    نه کپی از نته نه!!! هیچی عه دیه!!:):)

    من کللن عادمه شوخ و شنگی بودم و هستم!! و انقد گاهن انرژیم زیاد بود!! که نمیتونستم یه گوشه بشینم و درس بخونم!!!:roflmao::roflmao::roflmao::roflmao:
    و این اصلن برای کنکور خوب!! نبود!!!:depressed::depressed::depressed:
    ولی قبل کنکور یه مریضی ساده و یه بستری کوچیک!! منو آروم کرد!!! انقد آروم که تازه تونستم خیلی چیزا رو ببینم!!!:nurse::nurse::nurse::nurse:
    و خیلی رو رتبه ام تاثیر + گذاشت!!:sneakyر::sneakyر::sneakyر:
    یا
    وقتی دانشگاه فرهنگیان یا مهندسی شیمی قبول نشدم!!! خیلی ناراحت شدم!! اما وقتی رفتم دانشگاه!! و اوضاع دانشگاه فرهنگیانو درسای مهندسی شیمی و دیدم!:woot::woot::woot:
    فهمیدم واسه هیش کدوم خوب نبودم!!!!:D:D:D:D:D
    و یا اصصن برگردیم عقب تر!! اون همه تلاش برای تجربی خوندن!!! همش دود شد!!;);););):blackeye::blackeye::blackeye::blackeye:
    اما العانی ک مهندسم و دارم درسای پزشکی رو میبنم! بازم میبینم!! اصصن به دردش نمیخوردم!!!واسه قبول هر کدو از اینا من دوسال به این در اون در زدم!!:shamefullyembarrased::shamefullyembarrased::shamefullyembarrased:
    برا اون مریضی تا شده بود!! دارو خوردم بدتر شد!!:bucktooth::bucktooth::bucktooth:
    برا دانشگاه فرهنگیان 4تا کنکور دادم!! همش با اختلاف یه بار 1 یه بارم 10 تا ارزش تو رتبه!! از نفر جلوییم باختم!!arghh:arghh:
    برا تجربی رفتنم!! تا وزارت خوه و اداره کل رفتم!
    انقد حرص خوردم که ........!
    هنوزم........ باهامه!! اما!:bored::bored::thumbsdown::bored:
    نشد!!:finger::finger::facepalm::facepalm::facepalm:
    پس الخیر و فی ما وقع!!:thumbsup::thumbsup::thumbsup::thumbsup::thumbsup:
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n، ~•ςɳαเ•~ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    داستان فروشنده نابغه....

    پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاد و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز میفروشند رفت…
    مدیر فروشگاه به او گفت: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیرم.
    در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟
    پسر پاسخ داد که یک مشتری!
    مدیر با ناراحتی گفت: تنها یک مشتری؟ بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حدقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟
    پسر گفت: ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار
    مدیر فریاد کشید: ۱۳۴,۹۹۹٫۵۰ دلار ؟
    مگه چی فروختی؟
    پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری ۴ بلبرینگه.
    بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟
    گفت: خلیج پشتی
    من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم!
    بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟
    که گفت: هوندا سیویک.
    من هم یک بلیزر دبلیو دی۴ به او پیشنهاد دادم که او هم خرید...
    مدیر میگه اون اومده بود قلاب ماهیگیری بخره تو بهش قایق و بلیزر فروختی؟
    میگه نه، اومده بود قرص سردرد بخره من بهش پیشنهاد کردم بره ماهیگیری برای سردردش خوبه!

    اين سرنوشت انسانهای بزرگ و نابغه است.

    :) "کارل استوارت"
    (صاحب بزرگترين هایپر مارکتهای بزرگ دنیا)
     
    Aftbgard∞n، °®Delaram°، ~•ςɳαเ•~ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
    در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
    وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
    در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
    هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
    وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
    مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!...
    :)


    زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
    وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .
    تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود.
    مرد بدون اینکه خشمگین یا عصبانی شود بسته کلوچه‌اش را با او تقسیم کرده بود!
    دوستان گل پاپ موزیکی یادمون باشه هیچ موقع زود تصمیم نگیریم و زود قضاوت نکنیم :happy:
     
    Aftbgard∞n، °®Delaram°، ~•ςɳαเ•~ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. _.dreamer._

    _.dreamer._ کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/1/17
    ارسال ها:
    5,283
    تشکر شده:
    18,487
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    بیکار:/
    محل سکونت:
    خونه بابام:)
    فرهنگى زيبا در كشور آلمان

    در آلمان دور انداختن هرگونه بطري شيشه اي و پلاستيكي كار كاملا عجيبي محسوب ميشود.
    در آن كشور به علت اهميت مسئله بازيافت شما مي توانيد با برگرداندن بطري ها به هر سوپر ماركتي بخشي از پولي كه در ازاي خريد محصول داده بوديد را پس بگيريد.

    اما در كنار اين قانون فرهنگ زيباتري شكل گرفته كه معمولا مردم بطري هاشون را در كنار سطل آشغال ها ميگذارند تا بى بضاعتها با برگرداندن آنها به سوپر ماركت پول خورد و خوراكشان را در بياورند.


    "انسان دوستى در هر شكل و آيينى زيباست
     
    Aftbgard∞n، °®Delaram°، ~•ςɳαเ•~ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Alireza2016

    Alireza2016 مدیر کل انجمن پاپ موزیک عضو کادر مدیریت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/2/16
    ارسال ها:
    1,146
    تشکر شده:
    3,266
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    شغل:
    وبمستر
    محل سکونت:
    کاشان
    ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ . ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ.
    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ بزرگ مرا صدا میزند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭﻢ ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم...."
     
    Aftbgard∞n، _.dreamer._ و °®Delaram° از این ارسال تشکر کرده اند.
  11. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...
    مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
    رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
    مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد. نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با ۶۰ دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت...
    پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شد. شروع کرد تا برای آینده خانواده‌اش برنامه‌ریزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
    نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراطوری در شغل خودتون به وجود بیارین.. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
    آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت...
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n، Alireza2016 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  12. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    چه کسانی مانع پیشرفت شما هستند؟

    یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
    دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم!

    در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است.
    این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!
    کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.
    آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:(تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید)
    زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود.
    زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید.
    مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
    خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید.
     
    سايه های بیداری و Alireza2016 از این پست تشکر کرده اند.
  13. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    مدیر مدرسه

    مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:

    والدین عزیز
    امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود.
    من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
    اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.
    یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.
    یک موزیسین وجود دارد که کسب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.
    یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.
    اگر فرزندتان نمرات بالایی کسب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.
    به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند.
    به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که کسب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.
    لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.
    و در پایان، لطفا فکر نکنید که دکترها و مهندسین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.[​IMG][​IMG]
    با احترام فراوان
    مدیر مدرسه
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n و Alireza2016 از این ارسال تشکر کرده اند.
  14. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    سادگى یا پیچیدگى؟

    امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یك سؤال مطرح كرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد كنید كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
    تقریباً یك ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یك دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول كشید تا جواب را بنویسد!
    چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام كرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره كلاس را گرفته بود!!
    او در جواب فقط نوشته بود :«كدام صندلى؟!»
    نتیجه:مسائل ساده را پیچیده نكنید![​IMG]
    گابریل گارسیا مارکز
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n و Alireza2016 از این ارسال تشکر کرده اند.
  15. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    زن زیبا
    یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
    اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.
    طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
    اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
    عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...
    فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
    دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
    اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
    وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
    می‌گویند :زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.
    بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
    سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
    اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
    اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
    زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...[​IMG]
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n و Alireza2016 از این ارسال تشکر کرده اند.
  16. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    ردپا

    یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

    بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
     
    سايه های بیداری، Aftbgard∞n و Alireza2016 از این ارسال تشکر کرده اند.
  17. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    عابد و جوان

    روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد.
    در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
    مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه کار محشور نکن. در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
    ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ![​IMG]
    به نقل از: محمد غزالی، کیمیای سعادت، ج1
     
    Aftbgard∞n و Alireza2016 از این پست تشکر کرده اند.
  18. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    عاقبت زن نق نقو!

    مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزهای شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش، در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی محکم به پشت سر زن زد و او در دم، کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانۀ تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانۀ مخالفت تکان می داد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

    کشاورز گفت: «خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.»
    کشیش پرسید: «پس مردها چه می گفتند؟»

    کشاورز گفت: «آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه!؟»
     
    Aftbgard∞n و Alireza2016 از این پست تشکر کرده اند.
  19. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    رنج یا موهبت
    آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟آهنگر سر به زیر اورد و گفتوقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار!
     
    Aftbgard∞n و Alireza2016 از این پست تشکر کرده اند.
  20. °®Delaram°

    °®Delaram° کاربر خودمونی

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    5,697
    تشکر شده:
    8,876
    امتیاز دستاورد:
    113
    شغل:
    آبیاری گیاهان دریایی!
    محل سکونت:
    اینترنت
    ظرف عسل

    روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود
    و به بازرگان گفت :
    از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت ..
    سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد ...
    آن مرد تعجب کرد وگفت
    ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .
    تاجر جواب داد :
    ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم ..
    اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد ...
    هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود

    این یک معامله با خداست.
     
    Aftbgard∞n و Alireza2016 از این پست تشکر کرده اند.
بارگذاری...